Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام به همگی

اول از همه تولد بانوی دو عالم ، حضرت فاطمه زهرا(ع) ، را به همه مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم همچنین یه تبریک مخصوص هم به مادران ، علی الخصوص مامان گل خودم!

***مامان جونم روز قشنگت هزاران بار مبارک!***

خوب حالتون چطوره؟ خوبین؟ خوشین؟ ایام به کامه؟ خوب خدا رو شکر! حالا امروز اومدم یه وقت فکر نکنین که امتحانام تموم شده ها ، نه ، به جون شما اگه بذارم امتحان ها به این زودی تموم شه!!! گفتم بیام یه آپی کنم که دیگه حالم از پست تکراری به هم می خورد. امروز می خواستم ۲ تا خاطره براتون تعریف کنم اما به دلایلی ( که آخر سر توضیح میدم ) تبدیل شد به یکی.

چند وقت پیش رفته بودیم خونه یکی از آشناهامون مهمونی. این آقای صاحبخونه که خیلی تو نخ تحصیلات و پیشرفت و ایناست از من پرسید : خوب چیکار میکنی با درسها؟ گفتم : هیچی مشغولیم دیگه... بعد گفت : راستی رشتت چی بود؟ در همین موقع خانم ایشون ظرف میوه رو گرفت طرف من و منم در جواب خانمشون گفتم : مرسی! ییهو آقای صاحبخونه خندید و گفت : ا...مگه رشته ی مرسی هم داریم؟!!! از کی تا حالا اومده ؟!!! همه بهم خندیییییدن! منم کلی ضایع شدم! همش تقصیر این آقای صاحبخونه بود آخه این چه وقت شوخی بود؟ اه اه اه... اولا بهتر شوخی میکرد!!!

اما خاطره دوم ، متاسفانه این خاطره همراه با عکسه و تا من طریقه ی آپلود کردن عکس رو یاد نگیرم ، جدا از تعریف آن خودداری می شود! اگه دوس دارین بیان شود لطفا آپلود عکس را به من یاد دهید. با تشکر.

سلام

امروز اومدم تا با یه بازی در خدمتتون باشم. وبلاگ قشنگ ۹ ماه و ۹ روز منو به این بازی دعوت کرده. قانون بازی اینه که اول ده تا چیزو که دوست داری میگی ، بعد ده تا چیزو که دوست نداری ، بعد هم ده نفرو دعوت میکنی. خوب بریم سراغ بازی...

۱۰ تا چیز که من دوست دارم :

۱ـ دوست دارم اول صبح روز های آخر اسفند ماه ، اول صبح های تابستون و بعد از رعد و برق و بارون عصر های تابستون ، ماشین رو بردارم و برم یه چرخی تو خیابونا بزنم آخه این موقع ها تو شهر ما هوا جوریه که رانندگی حسابی می چسبه! اما فقط تو مورد اول یه چند باری تجربشو داشتم.

۲ـ دوست دارم چندین ساعت کنار دریا بشینم و زل بزنم به موج های آب و کلی آرامش پیدا کنم! آخه نگاه کردن به دریا خیلی با صفاست!

۳ـ دوست دارم همیشه همه چی و همه جا تمیز و مرتب باشه ، این جوری حس شادی و آرامش بهم دست میده.

۴ـ دوست دارم تا جوون هستم و تواناییم زیاده برم زیارت خانه ی خدا... 

۵ـ دوست دارم تو چله ی زمستون برم زیارت حرم امام رضا (ع)

۶ـ دوست دارم یه ۲۰۶ داشته باشم که مال خود خودم باشه! می دونم ماشین های بهتری وجود داره اما من عاشق ۲۰۶ هستم اون هم از نوع بی صندوقش.

۷ـ دوست دارم یه پول قلمبه بیاد دستم و آرزوی خیلی ها رو برآورده کنم.

۸ـ دوست دارم تمام جاهای ایران و بگردم. حتی یه جای کوچیک هم از قلم نیفته. شاید خیلی ها آرزوی گشتن کشور های خارجی رو داشته باشن اما من میخوام اول کشور قشنگ خودمو ببینم.

۹ـ دوست دارم همیشه زمستون باشه!

۱۰ـدوست دارم شب های سرد زمستون برم پیاده روی!!!

۱۰ تا چیز که دوست ندارم :

۱ـ از آدم های بیخود بدم میاد. یعنی چی؟ یعنی : آدم های حسود ، زبون نفهم ، پر توقع ، متکبر ، عقده ای ، دهن بین ، عصبی ، بد اخلاق ، غر غرو ، ضد حال ، بی منطق ، ریا کار و خیلی چیزای دیگه که الآن یادم نیس.

۲ـ درس خوندن واسه امتحان چقدر بده مخصوصا اینکه تو ایام امتحانات سرما هم خورده باشی این دیگه آخر بد شانسیه.

۳ـ آی بدم میاد از شلختگی و آدم های شلخته و نا مرتب و بی مسئولیت.

۴ـ اینقدر بدم میاد وقتی شب ها از شدت خستگی جلوی تلویزیون خوابت میبره اما هنوز ۲ ثانیه از خوابت نگذشته مامان تو هر ثانیه هزار بار صدات میزنه که پاشو برو سر جات بخواب.

۵ـ از گرما خیلی بدم میاد.

۶ـ اینقدر بدم میاد یه مارمولک تو ساختمون باشه. تا اون مارمولکه رو از ساختمون خارج نکنن آروم نمیگیرم!

۷ـ برداشت اشتباه دیگران از حرف ها و کار هام.

۸ـ از آدم های فضول بدم میاد. اونایی که همش سرشون به کارها و زندگی دیگرانه و هی پشت سر بقیه حرف میزنن.

۹ـ این قدر بدم میاد شام پنیر بخورم! اصلا نمی خورم!!!

۱۰ـ از اینکه رابطه ها به خاطر چیز های الکی به هم بخوره خیلی ناراحت میشم. رابطه های دوستی ، رابطه های خویشاوندی ، رابطه ی خواهر و برادر ها ، رابطه ی بچه ها با پدر مادر خیلی با ارزش تر از اونه که واسه چیزای بیخود به هم بخوره.

حالا ۱۰ نفر دعوت شده : ( هر چند اینقدر شما ها بی حوصله هستین که آدم شوقی نداره دعوتتون کنه چون تا به حال هر چی واسه بازی دعوتتون کردم انجام ندادین اما قانون بازی رو به هم نمیزنم.) 

  ۱ـ بهارین جونم

۲ـ دانشجوی بدبخت

۳ـ اصلا مهم نیست...

۴ـ قاب تجسم رویاهای یک معمار

۵ـ اگه بیکاری بیا اینجا

۶ـ ادبیات دانلود

۷ـ پسر تنها

۸ـ مرگ رنگ

۹ـ هم بازی ها

۱۰ـ من مسافر هستم

هر کی بازی رو انجام داد خبرم کنه بایم بخونم. باشه؟

امشب به آسمان نگاه کن

گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو کن. شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد. زیرا فراموش‌ کرده‌ بودم‌ حیاط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو کنم. گفتند: چله‌نشینی‌ کن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ کوچک‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم. زیرا از یاد برده‌ بودم‌ که‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر کرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است. پرنیان‌ دلت‌ را واکن‌ تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراکنده‌ شود.
چنین‌ کردم، بوی‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بی‌آن‌ که‌ باخبر باشم، شیطان‌ از دلم‌ چهل‌ تکه‌ای‌ برای‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اینجا که‌ می‌رسم، ناامید می‌شوم، آن‌قدر که‌ می‌خواهم‌ همة‌ سرازیری‌ جهنم‌ را یکریز بدوم. اما فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد و می‌گوید: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن. خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ که‌ هر چراغش‌ دلی‌ است. دلت‌ را روشن‌ کن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی. فرشته‌ شمعی‌ به‌ من‌ می‌دهد و می‌رود.
راستی‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کن، ببین‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است.

نوشته ای از : عرفان نظر آهاری

روزی جوانی نزد استاد معنوی خود رفت و از او پرسید : ای استاد من از تو سوالی دارم. 

استاد گفت : سوالت چیست؟

جوان گفت : من خواسته های زیادی در زندگی دارم و برای به دست آوردن آن ها خیلی تلاش کرده ام ولی تا کنون به هیچ یک از هدف ها و آرزوهایم دست نیافته ام و همین امر باعث شده است که به افسردگی و ناراحتی دچار شوم و احساس کنم که دیگر نمی توانم به خواسته هایم برسم و باید آرزوهایم را به فراموشی بسپارم و به زندگی دلسرد و دلزده شوم. از شما خواهش می کنم که مرا راهنمایی کنید.

استاد پاسخ داد : من می خواهم برایت مثالی بزنم و تو باید جواب سوالت را در مثال من پیدا کنی.

فرض کن که دنیای به این بزرگی مانند ساحل دریایی پهناور است و همان طور که می دانی هر چه را که به دریا بیندازی بعد از مدتی دریا آن را به ساحل بر می گرداند. هدف ها و آرزو های هر شخص مانند نوشته ای است که در شیشه می گذاری و آن را به دریای بیکران هستی پرتاب می کنی. هر چه خواسته هایت بیشتر باشد آن را دورتر پرتاب خواهی کرد و ــ طبق قانون دریا که برایت گفتم ــ دریا آن شیشه را به سمت ساحل بر می گرداند ولی نه به طور قطع در همان جایی که شیشه را پرتاب کردی بلکه باید با لذت و شادمانی در طول ساحل زندگی قدم بزنی و از لحظه های خود لذت ببری تا این که هدف هایت بعد از فاصله ای زمانی به تو باز گردد و آن ها را مشاهده کنی.

متاسفانه تو در همین محل مانده ای و غصه می خوری. بلند شو و در ساحل زندگی به کاوش مشغول باش.