X
تبلیغات
رایتل
ماه مهمانی خدا

اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه ...

خدایا مرا یک ماه به مهمانی خویش دعوت کرده ای و من نمی دانم در برابر این لطف عظیم تو چگونه شکرگذار باشم؟

خدایا کمکم کن تا لایق این همه لطف تو باشم... کمک کن تا تو را آنچنان که شایسته ی آنی ستایش کنم...

خداوندا در این ماه مبارک از تو می خواهم تا این ماه مانند غربالی تمام گناهانم را از من جدا و کمک کنی تا دوباره متولد شوم !! و با روحی پاک و دلی روشن ، مسیر پر فراز و نشیب وصال به تو را طی کنم.

                                                      ***

دوستای گل و با معرفت خودم سلام :

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان ، ماه میهمانی خدا رو خیلی خیلی خیلی تبریک میگم و امیدوارم که خداوند مثل هر سال توفیق روزه گرفتن و عبادتش تو این ماه رو به هممون عطا کنه...

                                                       ***

یه داستان خیلی کوتاه اما قشنگ :

کشاورزی بود پیر و از کار افتاده. فصل شخم نزدیک بود و کشاورز نمی دانست چگونه و با چه نیرویی زمینش را شخم بزند. زیرا او تنها بود و فقط یک پسر داشت که در زندان به سر می برد.

 روزی کشاورز به پسرش نامه ای نوشت با این مضمون : پسرم ، زمان شخم زدن نزدیک است و من هم هیچ کسی را ندارم تا مرا کمک کند حال باید چه کنم ؟ چاره ای بیاندیش.

نامه به دست پسر رسید. وقتی پسر نامه را خواند بی درنگ دست به قلم شد و نامه ای در جواب نامه ی پدر نوشت : پدر جان مبادا زمین را شخم بزنی زیرا من در آن زمین اسلحه ای پنهان کرده ام که اگر کسی آن را پیدا کند هم من و هم تو به درد سر بزرگی می افتیم.

پسر نامه را به مأمور زندان داد تا به پدرش برساند.

مأمور زندان قبل از آنکه نامه را به دست کشاورز برساند ، طبق قانونی که در زندان بود ، آن را خواند و از وجود اسلحه در زمین کشاورز پیر آگاه شد. آنها بلافاصله گروهی را به آن منطقه فرستادند تا هر طور شده اسلحه را پیدا کنند. اما مأموران هر قدر زمین را زیر و رو کردند اسلحه ای پیدا نکردند و دست خالی باز گشتند.

کشاورز پیر که سر از کار مأموران در نیاورده بود ، نامه ای به پسرش نوشت : پسرم امروز عده ای از مأموران به اینجا آمده بودند و تمام زمین را زیر و رو کردند اما بدون آنکه چیزی بیابند از این جا رفتند موضوع چیست ؟...

پسر در جواب نوشت : پدرم ! من از اینکه در زندان بودم و نمی توانستم به تو کمکی کنم سخت ناراحت بودم بنابراین چاره ای اندیشیدم. از آنجا که می دانستم من هر نامه ای برای تو می نویسم  ابتدا مأموران آن را می خوانند به دروغ سخن از اسلحه ای گفتم که در آن زمین پنهان کرده ام می دانستم که مأموران بلافاصله برای یافتن آن اسلحه ی دروغی تمام زمین را زیر و رو می کنند. پدرم اکنون زمینت آماده ی آماده است زیرا مأموران آن را برایت شخم زده اند !!! این تنها کاری بود که می توانستم برایت انجام دهم !!!

                                                       ***

و در آخر :

ترانه ای برای این روزها :

اون که میاد اگه بگم یک گل سرخ بهار می شین

 یه قطره خون رو آینه یه چشم انتظار می شین

 یه قطره خون رو آینه س یه چشم سرخ انتظار

 یه روز دوباره سبز می شه وقتی که بر گرده بهار

 هر کی با آینه روبروس رو هست و نیست پل می زنه

 یه چشم سرخ آتشین توی چشاش زل می زنه

 می گن فرشته روزه شو با گریه افطار می کنه

فرشته می دونه که نور ظلمتو بیدار می کنه

برق یه تیغ ، اشک دریغ ، رعد صدای مرتضی

 رستم از این بند و بلا ، علی ، رضا شد به قضا

 آی غنچه های گل سرخ از نسیم وزون بگین

 بوی خدا تو کوچه هاس سحر شده اذون بگین

ما گم شدیم باید بیاد اونی که چشم ما میشه

 نماز حاجت بخونین حاجتتون روا میشه

 نماز حاجت بخونین...