ایمان بیاور...

ایمان :

زمین سردش بود. زیرا ایمانش را از دست داده بود. نه دانه ای از دلش سر در می آورد ، و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از نا امیدی یخ زده بود و دست هایش در انجماد تردید مانده بود.

خدا به زمین گفت : عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود به آفتاب شک کرده بود به درخت شک کرده بود به پرنده شک کرده بود.

خدا گفت : به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ و پر شور بودی و تابستان شد و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتی معرفت دیگری است و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟

تو بیقرار معرفتی دیگر بودی و آن گاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. تو برای معرفتی نو ، به ایمانی نو محتاجی اما میان معرفت نو و ایمان نو فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است. فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی ،صبوری و سکوت و سنگینی را ، و تو پذیرفتی. حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست. ایمان ، شکفتگی و شور و شادمانی است ، ایمان زندگی است.

پس ایمان بیاور ای زمین عزیز !

                                               ***

سلام به همه شما دوستای گلم

از همتون ممنونم که منو تنها نذاشتین و به من سر زدین

همیشه موفق باشید.

سفر به...

 سفر به آخر دنیا...

دلم می خواهد بر بال های باد نشینم و آن چه را که پروردگار جهان پدید آورده زیر پا گذارم تا مگر روزی به پایان این دریای بی کران رسم و بدان سرزمین که خداوند سر حد جهان خلقتش قرار داده است ، فرود آیم.

از هم اکنون در این سفر دور و دراز ، ستارگان را با درخشندگی جاودانی خود می بینم که راه هزاران ساله را در دل افلاک می پیمایند تا به سر منزل غایی سفر خود برسند اما بدین حد اکتفا نمی کنم و هم چنان بالاتر می روم بدان جا می روم که دیگر ستارگان فلک را در آن راهی نیست.

دلیرانه پا در قلمرو بی پایان ظلمت و خاموشی می گذارم و به چابکی نور ، شتابان از آن می گذرم. ناگهان وارد دنیایی تازه می شوم که در آسمان آن ابرها در حرکت اند و در زمینش ، رودخانه ها به سوی دریاها جریان دارند.

 

در یک جاده ی خلوت ، راهگذری به من نزدیک میشود . می پرسد : ای مسافر بایست با چنین شتابان به کجا می روی؟ می گویم : دارم به سوی آخر دنیا سفر می کنم می خواهم بدان جا روم که خداوند آن را سر حد دنیای خلقت قرار داده است و دیگر در آن ذی حیاتی نفس نمی کشد. می گوید : اوه ، بایست. بیهوده رنج سفر را بر خویش هموار مکن مگر نمی دانی که داری به عالمی بی پایان و بی حد و کران قدم می گذاری؟

ای فکر دور پرواز من ! بال های عقاب آسایت را از پرواز باز دار و تو ای کشتی تندرو خیال من ! همین جا لنگر انداز. زیرا برای تو بیش از این اجازه ی سفر نیست.

از یک تا دوازده ...

گروهی از یهود نزد عمر آمدند و گفتند : تو جانشین پیغمبری. ما آمده ایم از تو چیزهایی بپرسیم. اگر جواب گفتی به تو ایمان آورده و پیرویت کنیم. عمر گفت : بپرسید. گفتند : ما را از قفل و کلید آسمان و کسی که همراهان خود را ترساند و پنج چیزی که در رحم خلق نشده اند و یک و دو و ... تا دوازده آگاه کن. عمر ساعتی به فکر فرو رفت و سپس گفت : چیزی از عمر پرسیده اید که نمی داند. حضرت علی (ع) ممکن است سوالات شما را پاسخ گوید.

کس نزد علی فرستادند. وقتی که آمدند عمر گفت : این یهودیان چیزهایی از من پرسیده اند و من پاسخ آنها را نگفته ام و تعهد کرده اند اگر به آنها جواب داده شود مسلمان شوند. حضرت به یهودیان گفت :بپرسید. یهودیان سوالات خود را که قبلا از عمر پرسیده بودند به ایشان عرض کردند.

حضرت فرمود : قفل آسمان ، شرک به خداست و کلید آن لا اله الله است و آن که همراهان خود را ترساند مورچه سلیمان است.پنج چیزی که در رحم خلق نشده اند ، آدم و حوا ، عصای موسی و ناقه صالحی و قوچ ابراهیم است. اما یکی ، خداست که او را شریک نیست و دو تا آدم و حوا هستند . سه تا ، جبرییل و میکاییل و اسرافیلند. و چهار تا تورات و انجیل و زبور و فرقان می باشند. و پنج تا ، نمازهای پنجگانه و شش تا ، مقدار زمان خلق آسمان و زمین است. وهفت تا ، هفت آسمان است و هشت تا ، هشت فرشته ی عرشند. و نه تا ، نه آیه فرستاده بر موسی است و ده تا ، ده وعده ایست که خدا به موسی داد که اول سی شبانه روز بود و بعد آن را به ده تمام کرد . یازده ، خواب یوسف است که به پدرش یعقوب گفت : من در خواب یازده ستاره دیدم و دوازده تا ، چشمه هایی است که خدا به موسی گفت : عصایت را به سنگ بزن و از آن دوازده چشمه ی آب جوشید.

یهودیان همگی به یگانگی و رسالت پیغمبر اسلام اعتراف کردند.