X
تبلیغات
رایتل

دوستای گلم سلام

امروز یه داستان خیلی قشنگ براتون نوشتم که خیلی با مزه هست فقط وقتی خوندین برام بنویسین چه نتیجه ای ازش گرفتین باشه؟ مرسی :

روزی بود و روزگاری. مردی بود از آن بد بخت ها و فلک زده های روزگار که به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت : این گونه که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم و فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست تا برای خودم چاره ای بیندیشم.

بلند شد و راه افتاد.رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلویش را گرفت و گفت :آدمیزاد کجا می روی؟ مرد گفت : می روم فلک را پیدا کنم. گرگ گفت : تو را به خدا اگر پیدایش کردی به او بگو گرگ سلام رساند و گفت که همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست؟ مرد به راه افتاد.باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت : آهایی مرد کجا می روی؟ مرد گفت : قربان ، می روم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم. پادشاه گفت : حالا که تو این راه را می روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگها شکست می خورم تا حالا یک دفعه هم دشمن را شکست نداده ام. مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا. دید که نه کشتی است و نه راهی.حیران و سرگردان مانده بود که چکار کند. ناگهان ماهی بزرگی سرش را از آب در آورد. ماهی گفت : کجا می روی آدمیزاد؟ مرد گفت : کارم زار شده می روم فلک را پیدا کنم اما مثل اینکه دیگر نمی توانم جلوتر بروم قایق ندارم. ماهی گفت : من تو را می برم به آن طرف به شرطی که وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من می خارد؟ مرد قبول کرد. ماهی بزرگ او را کول کرد و برد به آن طرف دریا.

آخر سر مرد رسید به جایی.مردی را دید که بیلی روی کولش گذاشته بود و باغش را آب می داد. توی باغ هزارها کرت بود. بزرگ و کوچک. خاک خیلی از کرت ها از بی آبی ترک برداشته بود اما چند تایی هم پر از آب بود.

باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید : کجا می روی؟ مرد گفت : می روم فلک را پیدا کنم. باغبان گفت : چه می خواهی به او بگویی؟ مرد گفت : اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم.  باغبان گفت : حرفت را بزن فلک منم. مرد گفت : اول بگو ببینم این کرت ها چیست؟ باغبان گفت : این ها مال آدم های روی زمین است. مرد پرسید مال من کو ؟ باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش.

حسابی که سیراب شد گفت : خب این درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی بزرگ همیشه می خارد؟ فلک گفت : توی دماغ او تکه ای لعل گیر کرده است. اگر با مشت روی سرش بزنی لعل می افتد و حال ماهی جا می آید.

مرد گفت : پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا به حال اصلا دشمن را شکست نداده است؟ فلک جواب داد : آن پادشاه زن است خود را به شکل مردها در آورده است اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.

مرد گفت : خیلی خوب ، آن گرگی که همیشه سرش درد می کند دوایش چیست؟ فلک جواب داد : اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد سرش دیگر درد نمی گیرد.

مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا. ماهی منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید : پیدایش کردی؟ مرد گفت : آری اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من می گویم. ماهی مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت : توی دماغت لعلی گیر کرده است باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص شوی.ماهی گفت : بیا تو خودت بزن لعل را هم بردار. مرد گفت : من دیگر به این چیزها احتیاجی ندارم. کرت خودم را پر آب کرده ام. هر چه ماهی بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت.

پادشاه چشم به راهش بود. مرد قضیه را تعریف کرد. پادشاه به او گفت : حالا که تو راز مرا دانستی ، بیا بدون اینکه کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن. مرد قبول نکرد و گفت : نه ، من پادشاهی را می خواهم چکار ؟ کرت خودم را پر آب کرده ام. هر قدر که دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد.

آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت : آدمیزاد انگار سر حالی پیدایش کردی؟ مرد گفت : آری. دوای سر درد تو مغز سر آدمی احمق است. گرگ گفت : خوب ، سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟ مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی و پادشاهی را قبول نکرده است چون کرت خودش را پر آب کرده است و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد. گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و گفت : از تو احمق تر کجا می توانم گیر بیاورم؟!!!